|
چه غریب و ناشناسه جاده به تو رسیدن
|
فصل پاییز، فصل باران، فصل برگ ریزان خاموش
فصل مرگ برگ های تلخ تقدیر فراموش
سر به روی دوش شیشه، شیشه مات از آه یک درد
همنفس با بغض باران، شیشه با من گریه می کرد.......
میون این همه آدم، نمی دونم که چرا "غم"
بارشو یه راست می ذاره روی شونه های خستم
تو که تکیه گام نمی شی ... واسه چی اینجا بمونم؟
می رم از زندگی تو، با یه کوه غم رو شونه م...........
تو این دنیا اسیر یه طلسمم
تحمل می کنم اگه بدونم
به یادت تا ابد می مونه اسمم.............
یه سال دیـــــــــگه هم رد شد
داره محو می شه تقویـــــمش
غریبــــه س ســــــال نو با ما
دلـــــــم گرفته...
دلتنگم
وقتی با خودم درد دل می کردم
تو کجا بودی؟
می گفتی همیشگیم خواهی ماند
اما حتی لحظه ای نماندی
خسته ام
می خواهم پرکشیدن را بیاموزم
مانند تو
شاید در آشیانی آنسوی کوه ها انتظارم را می کشی
شاید....
دیروز به طور تصادفی داشتم آهنگ "توبه" آقای "حامد ملک لو" رو گوش می کردم(که رو اکثر سایت های معتبر موسیقی هم هست) که با نهایت تعجب دیدم تو قسمت پایانی آهنگ،از 4 بیت آخر ترانه "عادت" من استفاده شده که 23 اردیبهشت 88 تو وبلاگم نوشته بودمش. تو سایتی که ازش آهنگ رو دانلود کرده بودم اسم آقای ضیاییان مفید به عنوان ترانه سرا نوشته شده بود اما خوشبختانه ایشون گفتن که این اشتباه آقای خسرو آبادی (تنظیم کننده کار) بوده که آقای ضیاییان رو به عنوان ترانه سرا معرفی کردن و این ترانه سروده ایشون نیست.
بعد از پیگیری هایی که انجام دادم، معلوم شد که تقصیر ترانه سرا و آهنگساز کار نیست... دقیقا نمی دونم کی این کارو کرده.
این ترانه "عادت" منه:
نگاهت جنس بارونه / نگاهم خیس و بارونی
داری از پیش من می ری / تو که می گفتی می مونی
چقد سخته بدون تو / باید عادت کنم انگار
دیگه از عشقمون، یک عکس / برام می مونه رو دیوار
نمی ذارم که تنهایی / منو هرگز بترسونه
باید باور کنم رفتی / نخند! می تونم! آسونه!
یه روز با تو، یه روز تنها / باید تقدیر و باور کرد
کنار شادی و لبخند / باید با غصه هم سر کرد
غروب لحظه هامونه / جدایی می رسه از راه
بذار دستاتو تو دستام /برای لحظه ای کوتاه
چقد سخته بدون تو / باید عادت کنم انگار
دیگه از عشقمون، یک عکس / برام می مونه رو دیوار
چهار بیت آخر تو این آهنگ هستن.
تو به من نگاه می کردی و من به تو
من حرف می زدم و حرف می زدم
اما تو فقط گوش می کردی... چقدر دلم می خواست حرفاتو بشنوم...
اما نگفتی... هیچ وقت نگفتی
سکوت و سکوت و سکوت
حالا پری از حرفای نگفته ای که رو لبات سنگینی میکنه
و
من پشیمونم از خیلی از حرفایی که گفتم...
نمی دونم
حال کدوممون بدتره...............................................................
"بن بست بی دیوار" رو برداشتم چون هنوز احتیاج به ویرایش داره.....................
نگاه می کنی به چشمانی که دیگر وسعتی در نگاهشان نیست.چشمانی که چندیست وسعت زندگی را در هیئت یک خط باریک می بینند.خطی ممتد و صاف که به سوی هیچستان رهسپار است.
زندگی آنقدر بی ارزش است که "دیگر نشکستن" خطی آن را به پایان می رساند.
خطی که روزگاری یاریگر نقاشی های کودکانه مان بود، روزی سوت زنان مرگ ما را بر روی بوم شیشه ای سرنوشت ترسیم می کند.
زندگی همیشه همین است.......
روزهایم حریص به شب رسیدنند، سال هاست زندگیم را در تاریکی می گذرانم.
آنقدر آغوش دنیا خفقان آور است که حجم تیره ی بودنم سلول انفرادی را ترجیح می دهد.
در پهنه بی کسی خود قدم می زنم. بار ها تعداد قدم هایی را که در طول و عرض این تنهایی برداشته ام، در هم ضرب کرده ام.اما وسعت و مساحت رنجی که می برم به دست نمی آید. همیشه در جواب به بی نهایت می رسم.
در تاریکی روشن روزها، از گریه پرم و در روشنی تاریک شب ها از هیــــچ.
خالی می شوم... پوچ... دلم برای آرامش گمشده ام تنگ می شود.دلتنگ می شوم، هیچ نمی گویم، تنها منتظر می مانم. تعداد خط هایی که بر دیوار های سلولم کشیده ام، به بی نهایت نزدیک شده اند..دلخوشی احمقانه ای می گوید شاید این بدان معناست که پایان در راهست و کابوس روزی جایش را به رویا خواهد داد!....
هرچند رویایی که از کابوسی کهنه تغذیه کرده و جان گرفته، روزی توسط کابوسی دهشناک تر بلعیده خواهد شد. این چرخه احوال بشریت است.
چاره ای جز پیشروی نیست. باید چشم ها را بست که دیگر شستنشان افاقه نمی کند.به سهراب بگویید نمی شود جور دیگری دید، جور دیگری وجود ندارد. چشم ها را باید بست.باید پذیرفت، باید به پیش رفت.هرچند همیشه به سقوط دچار خواهیم شد. همیشه پاهایمان آنجا که به هیچ می رسند، محکم تر قدم بر می دارند.
من نیز به سقوط دچارم. معلق در میان هوا و زمین.هنوز به انتها نرسیده ام. شاید در انتهای این چاه بی انتها بشود بی نهایت را دید.شاید جایی بی نهایت نیز به انتها میرسد. شاید آنجا پایان رنجم باشد.
آنجا از "بی نهایت" خواهم پرسید چرا هایم را.
خواهم پرسید
و
پاسخ خواهم خواست.
این تنها حقیست که در گرفتنش پافشاری خواهم کرد.
مطمئــــنم....
"شعر گونه" زیر رو پارسال نوشتم و قبلا" تو یکی از پست های وبلاگم هم آورده بودمش. اتفاقی امروز لابلای نوشته هام دیدمش و یادش افتادم. وقتی پستش رو باز کردم دیدم یه عالمه گرد و غبار روش نشسته.احساس کردم شاید دلش می خواد بازم خودی نشون بده.شایدم نمی خواست اما:
" به سراغ من اگر می آیی، نرم و آهسته نیا، بشکن این چینی تنهایی را."
برهان قلب مرا از قفس این حسرت. تا تو باشی و من و لذت هر ثانیه از با تو به فردا رفتن.
"هیچ کس نیست بخواهد من و تو ما نشویم" ، مای ما معنی تنها شدن تنهاییست.
رو به فردا رفتن، معنی دلزدگی از غم بی فرداییست.
من به تو محتاجم. به تو و زمزمه جاری احساس تو در جان و تنم.
تو زمن دوری و من در پی ات گمشده در غربت غربتکده خویشتنم.
به امید لحظه ای از فردا که تو با من باشی،
زندگی خواهم کرد، زندگی خواهم کرد...تا بیاید فردا...
و تو را که امروز مژده فردایی،
دوستت خواهم داشت، دوستت خواهم داشت...
زندگــــــــــی خواهـــــــــم کرد...
آنجــــا بگو تا کدامین ستاره ست
روشن ترین همنشین شب غربت تو؟
ای همنشین قدیم شب غربت من...
"مهدی اخوان ثالث"
چشمای پنجره وقتی/ به غروب خیره می مونه
در و دیـــــــوار اتاقم/ از نگام دردو می خــــونه
بی تو حبسه همه دنیام/ تو حصار شب تیره
خاطراتم جون می گیره / وقتی خورشید داره می ره
یه غروب، جاده برامون/ یه دوراهی رو شروع کرد
قصه مون به سر رسید و/ صبح تنهایی طلوع کرد
رفتی رو به آسمون و / رو حریر شب نشستی
بعد هر غروب خورشید،/ اولین ستاره هستی
پشت پنجره می شینم / تا نگات آفتابی می شه
گریه هام اشکو می دوزن / روی تارو پود شیشه
تا سحر بیداره چشمام،/ دیدنت تسکین درداس
قبل هر طلوع همیشه / وعده مون غروب فرداس
یه غروب، جاده برامون/ یه دوراهی رو شروع کرد
قصه مون به سر رسید و / صبح تنهایی طلوع کرد
پ.ن 1: راستش در مورد هم قافیه بودن "زیر و رو" و "طلو(ع)" مطمئن نیستم... فقط فکر کردم اگه "ع" تلفظ نشه می تونن هم قافیه باشن.(این بیت اصــــــــــــلاح شد)
پ.ن 2:یکی از ترانه های من با عنوان "یه گمشده" که متنش توی یکی از پست های وبلاگم هم هست، توسط آقای پرند اجرا شده، که در صورت تمایل می تونید از طریق لینک زیر دانلودش کنید:
موزیک و صدا : حامد پــــرند
این کلاغ قصه من و تو بود که تو راه موند و به خونه ش نرسید...
آن زمان نمی دانستم که بدرقه تو، بدرقه تمامی من است.... نمی دانستم.
اکنون از آن روز سالها می گذرد و من هنوز همانجا ، ایستاده ام... ایستاده ام به انتظار خود... تا شاید از آن راهی که به رفتن فریبم داد، باز آیم.
گاهی فکر می کنم آیا تو هم بی من، هیچگاه این چنین بی "من" شده ای؟
نازنینم...اگر روزی قصد آمدن کردی، ساعت رسیدنت را نگو....
من سالهاست ساعت نمی بندم.
بی تو، چه فرقی می کند که ثانیه ای پس از این چقدر پیر تر از اکنون خواهم شد؟
براستی چه فرقی می کند؟
ساعت رسیدنت را نگو... تنها بگو می آیی... من هنوز هم بر سر همان خاک گل آلوده ایستاده ام.....
مرا پیدا خواهی کرد...
آن خاک هیچ گاه نمی خشکد...
هیچ گاه...